درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)



نحوه نمایش موضوع
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
#1 | Top
vahidf آفلاین

***

عنوان کاربر:
کاربر فعال انجمن
ارسال‌ها:
102
تاریخ عضویت:
آذر 1391
جدید  داستان های دارای پیام های روان شناختی

  میخ هایی بر روی دیوار

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی .
روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد ، همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند ، تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است .
بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مساله را با پدرش در میان گذاشت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد .
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت : ` پسرم ! تو کار خوبی انجام دادی . اما به سوراخ های دیوار نگاه کن . دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت ، حرف هایی می زنی ، آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو کنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد ؛ آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است .`

  عشق تنهای نیروی خلاق

یک استاد جامعه شناس به همراه دانشجویانش به محله های فقیر نشین بالتیمور رفت تا در مورد دویست نوجوان و زندگی فعلی و آینده آنان تحقیقی تاریخی انجام دهد . از دانشجویانش خواسته شد ارزیابی خود را درباره تک تک این نوجوانها بنویسند . دانشجویان برای همه آنان یک جمله را تکرار کردند :او شانهسی برای موفقیت ندارد .
بیست و پنج سال بعد ، استاد جامعه شناس دیگری به سراغ این تحقیق رفت . او از دانشجویانش خواست که دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن نوجوانها چه آمده است . به استثنای بیست تن از آنان که از آن محله اسباب کشی کرده یا مرده بودند ، از میان 180 نفر باقی مانده ، 176 نفر به موقعیت های غیر عادی دست پیدا کرده و وکیل ، پزشک و تاجر شده بودند .
این جامعه شناس حقیقتا متحیر شده بود و تصمیم گرفت روی این موضوع تحقیق بیشتری انجام دهد . خوشبختانه توانست همه آن افراد را پیدا کند و از تک تک آنان بپرسد : دلیل موفقیت شما چیست ؟
و پاسخ همه یکسان و سرشار از عشق بود :
دلیل موفقیت ما معلم ماست .
آن معلم هنوز زنده بود . استاد جامعه شناسی جستجو کرد و او را که حالا پیرزنی فرسوده ، ولی هنوز هم بسیار هوشمند و زیرک بود پیدا کرد تا از او فرمول معجزه گری را که از نوجوان های محلات فقیر نشین ، انسان های شایسته و موفق ساخته بپرسد .
چشم های معلم پیر برقی زدند و لبهایش به لبخندی عطوفت آمیز از هم گشوده شد . پاسخش بسیار ساده بود . او با کمال لطف و تواضع گفت : من عاشق آن بچه ها بودم .

  از خود شروع کنید

این عبارت روی سنگ قبر یک کشیش انگلیسی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است .
`
جوان و آزاد که بودم ، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خودم می خواستم که دنیا را تغییر بدهم . پیر تر و عاقلتر که شدم فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند ، بنابر این توقعم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم
ولی کشورم هم نمی خواست عوض شود .به میان سالی که رسیدم ، آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ، ولی پناه بر خدا ! آنان هم نمی خواستند که عوض شوند . و اینک که در بستر مرگ آرامیده ام ، ناگهان دریافته ام که اگر فقط خود را عوض می کردم ، خانواده ام هم عوض می شد و پشت گرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض می کردم . و چه کسی می داند شاید می توانستم دنیا را هم عوض کنم .

  خطر کردن

در بهار دو تا بذر در خاک حاصلخیز کنار هم نشسته بودند .
اولین بذر گفت :
می خواهم رشد کنم . می خواهم ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم و ساقه هایم را از پوسته خاک بیرون بکشم . می خواهم غنچه های لطیفم را باز کنم و نوید فرا رسیدن بهار را بدهم ... می خواهم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس کنم !
و رشد کرد و قد برافراشت .
بذر دوم گفت :
می می ترسم . اگر ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم از کجا معلوم که در تاریکی به چه چیزی برنخورم . اگر راهم را از میان پوسته سخت بالای سرم بیابم ، از کجا معلوم که جوانه های لطیفم از بین نروند ...
و اگر بگذارم که جوانه هایم باز شوند ، از کجا معلوم که یک مار نیاید و آنها را نخورد . و اگر بگذارم که غنچه هایم باز شوند ، از کجا معلوم که طفلی مرا از زمین بیرون نکشد . نه بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود .
و این طور بود که او منتظر ماند .
مرغی خانگی که در خاک دنبال دانه می گشت ، بذر منتظر را دید و او را خورد .
نتیجه اخلاقی داستان :
زندگی ، از میان ما ، آنهایی را که قدرت خطر کردن و رشد کردن ندارند ، می بلعد .

  اراده انسانی

 یک استاد با شاگردش در صحرا راه می رفتند . استاد به شاگردش می گفت که باید همیشه به خداوند اعتماد کند چون او از همه چیز آگاه است . شب فرا رسید و آنان تصمیم گرفتند که اطراق کنند . استاد ، خیمه را برپا کرد و شاگردش را فرستاد تا اسبها را به سنگی ببندد . اما وقتی کنار سنگ رسید به خودش گفت : استاد مرا آزمایش می کند و می گوید که خداوند از همه چیز آگاه است . آن وقت از من می خواهد که اسبها را ببندم . او می خواهد ببیند آیا من ایمان و توکل دارم یا نه . سپس به جای این که اسبها را ببندد ، دعای مفصلی خواند و افسارشان را بدست خدا سپرد .
روز بعد ، وقتی بیدار شدند اسبها رفته بودند . شاگرد که ناامید و ناراحت شده بود نزد استاد رفت و شکایت کرد و گفت : دیگر هیچ وقت حرف شما را باور نخواهم کرد ؛ زیرا خداوند از هیچ چیز مراقبت نمی کند و فراموش کرد که اسبها را نگهداری کند . استاد جواب داد : تو اشتباه می کنی ! خداوند می خواست از اسبها نگهداری کند ، ولی برای این کار نیاز به دستان تو داشت که افسار آنها را به سنگ ببندد .

به خدایت اعتماد و توکل کن اما فراموش نکن که افسار شترت را هم به درخت ببندی




پاسخ با نقل قول  }}}
سپاس شده توسط:


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
درباره انجمن علمی معلمان ایران "معلمـ گفت"
انجمن علمی معلمان ایران افتخار دارد که از بهار سال 91 شروع به کار کرده است. هدف این انجمن افزایش توانایی های علمی و مهارتی معلمان ایران با تبادل نظر و اشتراک تجارب است. این انجمن به طور کامل توسط معلمان اداره می شود و هیچ وابستگی به ارگان های دولتی یا غیر دولتی ندارد.
لينک های مرتبط با "معلمـ گفت"