امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات معلمان(25)
#1

 به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم…

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !


اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم…


سومی می لرزید…

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود…

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید…

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”

” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را…

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد…

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد…

همچنان می گریید…

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن


چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..


صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند…


خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”


گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است

درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک…

غرق اندوه و تاثرگشتم


منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….


من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم


عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را…

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم


با خشونت هرگز…

          با خشونت هرگز…

                   با خشونت هرگز…
سراينده ؟

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
پاسخ }
سپاس شده توسط: آریانا
#2

 سلام 

 شعر زیبایی بود

البته در این عصر هیچ دانش آموزی بالای چشم ابرو ندارد

 معلم جرات ندارد ابرو بگذارد چون خشونت بارون محاکمه می گردد.smiley

زندگی، یعنی پژوهش، و فهمیدن مطلبی جدید.
فرصت ها میوه های رسیده اند اگه به موقع نچینی می افتد.
Huh
پاسخ }
سپاس شده توسط:
 


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خاطرات معلمان 29 ruznevesht 0 122 18-2-1396, 05:33 عصر
آخرین ارسال: ruznevesht
  خاطرات معلمان (28) ruznevesht 2 3,227 8-2-1393, 12:53 صبح
آخرین ارسال: ruznevesht
  خاطرات معلمان (27) ruznevesht 5 4,651 6-2-1393, 03:18 عصر
آخرین ارسال: ruznevesht
  خاطرات معلمان(26) ruznevesht 1 2,628 7-12-1392, 12:10 عصر
آخرین ارسال: marieh
  خاطرات معلمان (24) ruznevesht 0 1,995 15-11-1392, 11:49 عصر
آخرین ارسال: ruznevesht
  خاطرات معلمان(18) ruznevesht 6 5,993 11-11-1392, 06:00 عصر
آخرین ارسال: honaramuz
  خاطرات معلمان(23) ruznevesht 1 2,556 6-11-1392, 11:55 عصر
آخرین ارسال: siminpayam
  خاطرات معلمان(10) ruznevesht 6 5,781 28-10-1392, 02:47 صبح
آخرین ارسال: sarpol
  خاطرات معلمان(22) ruznevesht 2 3,036 28-10-1392, 02:36 صبح
آخرین ارسال: sarpol
  خاطرات معلمان(20) ruznevesht 0 1,847 4-9-1392, 12:31 صبح
آخرین ارسال: ruznevesht

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

درباره معلمـ گفت

انجمن علمی معلمان ایران افتخار دارد که از بهار سال 91 شروع به کار کرده است. هدف این انجمن افزایش توانایی های علمی و مهارتی معلمان ایران با تبادل نظر و اشتراک تجارب است. این انجمن به طور کامل توسط معلمان اداره می شود و هیچ وابستگی به ارگان های دولتی یا غیر دولتی ندارد.

پیوند ها

دوستان