امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان های دارای پیام های روان شناختی
#1
جدید 

  میخ هایی بر روی دیوار

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی .
روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد ، همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند ، تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است .
بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مساله را با پدرش در میان گذاشت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد .
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت : ` پسرم ! تو کار خوبی انجام دادی . اما به سوراخ های دیوار نگاه کن . دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت ، حرف هایی می زنی ، آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو کنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد ؛ آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است .`

  عشق تنهای نیروی خلاق

یک استاد جامعه شناس به همراه دانشجویانش به محله های فقیر نشین بالتیمور رفت تا در مورد دویست نوجوان و زندگی فعلی و آینده آنان تحقیقی تاریخی انجام دهد . از دانشجویانش خواسته شد ارزیابی خود را درباره تک تک این نوجوانها بنویسند . دانشجویان برای همه آنان یک جمله را تکرار کردند :او شانهسی برای موفقیت ندارد .
بیست و پنج سال بعد ، استاد جامعه شناس دیگری به سراغ این تحقیق رفت . او از دانشجویانش خواست که دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن نوجوانها چه آمده است . به استثنای بیست تن از آنان که از آن محله اسباب کشی کرده یا مرده بودند ، از میان 180 نفر باقی مانده ، 176 نفر به موقعیت های غیر عادی دست پیدا کرده و وکیل ، پزشک و تاجر شده بودند .
این جامعه شناس حقیقتا متحیر شده بود و تصمیم گرفت روی این موضوع تحقیق بیشتری انجام دهد . خوشبختانه توانست همه آن افراد را پیدا کند و از تک تک آنان بپرسد : دلیل موفقیت شما چیست ؟
و پاسخ همه یکسان و سرشار از عشق بود :
دلیل موفقیت ما معلم ماست .
آن معلم هنوز زنده بود . استاد جامعه شناسی جستجو کرد و او را که حالا پیرزنی فرسوده ، ولی هنوز هم بسیار هوشمند و زیرک بود پیدا کرد تا از او فرمول معجزه گری را که از نوجوان های محلات فقیر نشین ، انسان های شایسته و موفق ساخته بپرسد .
چشم های معلم پیر برقی زدند و لبهایش به لبخندی عطوفت آمیز از هم گشوده شد . پاسخش بسیار ساده بود . او با کمال لطف و تواضع گفت : من عاشق آن بچه ها بودم .

  از خود شروع کنید

این عبارت روی سنگ قبر یک کشیش انگلیسی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است .
`
جوان و آزاد که بودم ، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خودم می خواستم که دنیا را تغییر بدهم . پیر تر و عاقلتر که شدم فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند ، بنابر این توقعم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم
ولی کشورم هم نمی خواست عوض شود .به میان سالی که رسیدم ، آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ، ولی پناه بر خدا ! آنان هم نمی خواستند که عوض شوند . و اینک که در بستر مرگ آرامیده ام ، ناگهان دریافته ام که اگر فقط خود را عوض می کردم ، خانواده ام هم عوض می شد و پشت گرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض می کردم . و چه کسی می داند شاید می توانستم دنیا را هم عوض کنم .

  خطر کردن

در بهار دو تا بذر در خاک حاصلخیز کنار هم نشسته بودند .
اولین بذر گفت :
می خواهم رشد کنم . می خواهم ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم و ساقه هایم را از پوسته خاک بیرون بکشم . می خواهم غنچه های لطیفم را باز کنم و نوید فرا رسیدن بهار را بدهم ... می خواهم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس کنم !
و رشد کرد و قد برافراشت .
بذر دوم گفت :
می می ترسم . اگر ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم از کجا معلوم که در تاریکی به چه چیزی برنخورم . اگر راهم را از میان پوسته سخت بالای سرم بیابم ، از کجا معلوم که جوانه های لطیفم از بین نروند ...
و اگر بگذارم که جوانه هایم باز شوند ، از کجا معلوم که یک مار نیاید و آنها را نخورد . و اگر بگذارم که غنچه هایم باز شوند ، از کجا معلوم که طفلی مرا از زمین بیرون نکشد . نه بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود .
و این طور بود که او منتظر ماند .
مرغی خانگی که در خاک دنبال دانه می گشت ، بذر منتظر را دید و او را خورد .
نتیجه اخلاقی داستان :
زندگی ، از میان ما ، آنهایی را که قدرت خطر کردن و رشد کردن ندارند ، می بلعد .

  اراده انسانی

 یک استاد با شاگردش در صحرا راه می رفتند . استاد به شاگردش می گفت که باید همیشه به خداوند اعتماد کند چون او از همه چیز آگاه است . شب فرا رسید و آنان تصمیم گرفتند که اطراق کنند . استاد ، خیمه را برپا کرد و شاگردش را فرستاد تا اسبها را به سنگی ببندد . اما وقتی کنار سنگ رسید به خودش گفت : استاد مرا آزمایش می کند و می گوید که خداوند از همه چیز آگاه است . آن وقت از من می خواهد که اسبها را ببندم . او می خواهد ببیند آیا من ایمان و توکل دارم یا نه . سپس به جای این که اسبها را ببندد ، دعای مفصلی خواند و افسارشان را بدست خدا سپرد .
روز بعد ، وقتی بیدار شدند اسبها رفته بودند . شاگرد که ناامید و ناراحت شده بود نزد استاد رفت و شکایت کرد و گفت : دیگر هیچ وقت حرف شما را باور نخواهم کرد ؛ زیرا خداوند از هیچ چیز مراقبت نمی کند و فراموش کرد که اسبها را نگهداری کند . استاد جواب داد : تو اشتباه می کنی ! خداوند می خواست از اسبها نگهداری کند ، ولی برای این کار نیاز به دستان تو داشت که افسار آنها را به سنگ ببندد .

به خدایت اعتماد و توکل کن اما فراموش نکن که افسار شترت را هم به درخت ببندی

معلم امانت داری است که امانت او غیر از همه امانت هاست، انسان امانت اوست
http://www.xvxf.blogfa.com

پاسخ }
سپاس شده توسط:
 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

درباره معلمـ گفت

انجمن علمی معلمان ایران افتخار دارد که از بهار سال 91 شروع به کار کرده است. هدف این انجمن افزایش توانایی های علمی و مهارتی معلمان ایران با تبادل نظر و اشتراک تجارب است. این انجمن به طور کامل توسط معلمان اداره می شود و هیچ وابستگی به ارگان های دولتی یا غیر دولتی ندارد.

پیوند ها

دوستان