امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
با خشونت هرگز (شعری از سهراب سپهری)
#1
Star 


>>  سخت آشفته و
>> غمگین بودم
>>  به خودم می گفتم:بچه ها تنبل و
>> بد اخلاقنددست
>> کم میگیرنددرس
>> ومشق خود را…باید
>> امروز یکی را بزنم، اخم
>> کنم و
>> نخندم اصلا
>> تا بترسند
>> از منو
>> حسابی ببرند…
>> خط کشی آوردم،درهوا
>> چرخاندم... چشم ها در
>> پی چوب، هرطرف می غلطیدمشق
>> ها را بگذارید جلو، زود، معطل
>> نکنید !اولی
>> کامل بود،دومی
>> بدخط بودبر
>> سرش داد زدم...
>> سومی می لرزید...خوب،
>> گیر آوردم !!! صید
>> در دام افتاد و به
>> چنگ آمد زود... دفتر
>> مشق حسن گم شده بود
>> این
>> طرف،
>> آنطرف، نیمکتش را می گشت
>> تو
>> کجایی بچه؟؟؟ بله
>> آقا، اینجا همچنان می
>> لرزید... ”
>> پاک تنبل شده ای بچه بد ”
>> "
>> به خدا دفتر من گم شده آقا، همه
>> شاهد هستند" ” ما
>> نوشتیم آقا ”
>> بازکن دستت را... خط
>> کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش
>> بزنم او
>> تقلا می کرد چون
>> نگاهش کردم ناله
>> سختی کرد... گوشه
>> ی صورت او قرمز شد هق
>> هقی کردو سپس ساکت شد...
>> همچنان می
>> گریید... مثل
>> شخصی آرام، بی خروش و
>> ناله
>> ناگهان حمدالله، درکنارم خم
>> شد زیر
>> یک میز،کنار دیوار،
>> دفتری پیدا کرد ……
>>
>>
>> گفت : آقا ایناهاش،
>> دفتر مشق حسن چون
>> نگاهش کردم، عالی و خوش خط
>> بود
>> غرق در شرم و خجالت گشتم
>>
>> جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده
>> بود
>> سرخی گونه او، به کبودی گروید
>> ….. صبح
>> فردا دیدم
>> که حسن با پدرش، و یکی مرد
>> دگر
>> سوی من می آیند... خجل و
>> دل نگران،
>> منتظر ماندم من
>> تا که حرفی بزنند
>>
>> شکوه ای یا گله ای،
>> یا که دعوا شاید
>> سخت در اندیشه ی آنان
>> بودم
>> پدرش بعدِ سلام،
>> گفت : لطفی بکنید،
>> و حسن را بسپارید به ما ”
>> گفتمش، چی
>> شده آقا رحمان ؟؟؟
>> گفت : این خنگ خدا
>>
>> وقتی از
>> مدرسه برمی گشته
>> به زمین
>> افتاده
>> بچه ی سر به هوا،
>> یا که دعوا کرده
>> قصه ای ساخته است
>>
>> زیر ابرو وکنارچشمش،
>> متورم شده است
>> درد سختی دارد،
>> می بریمش دکتر
>> با اجازه آقا …….
>> چشمم افتاد به چشم کودک...
>>
>> غرق اندوه و تاثرگشتم
>> منِ شرمنده معلم بودم
>>
>> لیک آن کودک خرد وکوچک
>>
>> این چنین درس بزرگی می
>> داد
>> بی کتاب ودفتر ….
>>
>>
>> من چه کوچک بودم
>> او چه اندازه بزرگ
>>
>> به پدر نیز
>> نگفت
>> آنچه من از
>> سرخشم، به سرش آوردم
>>
>>
>> عیب کار ازخود من بود و
>> نمیدانستم
>> من از آن روز معلم شده ام
>> ….
>> او به من یاد بداد  درس زیبایی
>> را...
>> که
>> به هنگامه ی خشم
>> نه به دل
>> تصمیمی
>> نه به لب
>> دستوری
>> نه کنم
>> تنبیهی
>> ***
>> یا چرا اصلا من
>> عصبانی باشم
>> با محبت شاید،
>> گرهی بگشایم
>>
>> با خشونت
>> هرگز...
     با خشونت هرگز...
              
>>    با خشونت
>> هرگز...   
>>  سهراب سپهري 

پاسخ }
سپاس شده توسط:
#2

بسیار زیبا بود

واقعا عالی بود

احسنت

خدایـــا...
نترس!
نه گنــــاه دارد
نه به جهنمـــ میرویــــ!!!
ما بــه همـــ محرمــــ هستیمــــ!!
دستــ هایمـــ را بگیــــــر...
پاسخ }
سپاس شده توسط: habibian
 


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
جدید گياه تلخ افسونی (سهراب سپهري ) nakisa 0 266 16-8-1395, 08:31 عصر
آخرین ارسال: nakisa

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

درباره معلمـ گفت

انجمن علمی معلمان ایران افتخار دارد که از بهار سال 91 شروع به کار کرده است. هدف این انجمن افزایش توانایی های علمی و مهارتی معلمان ایران با تبادل نظر و اشتراک تجارب است. این انجمن به طور کامل توسط معلمان اداره می شود و هیچ وابستگی به ارگان های دولتی یا غیر دولتی ندارد.

پیوند ها

دوستان